شهر مکه در جهالت خفته بود
قلب مردم از گناه افسرده بود
زندگی پر از تعصب بود و ننگ
چون خرافات و سفاهت زنده بود
آن یـــکی مغرور قبرستان خود
وان دگر گول نسب را خورده بود
مرد بی دیـــن عرب دیــوانه وار
دخترک را با فجاهت کشته بود
شهـــوت دیوانه وار این عرب بر جهالت بیش این افزوده بود
مادر مفلوک این قوم شریر طفل خود را در خفا آورده بود
مادر از اوردن این طفل خرد
در میان قوم خود افسرده بود
ارمغانش زادن این طفل خرد
عالمی اندوه و ماتم زاده بود
شـوی بیـچاره برای فخر خود
دخترک را وقت خردی کشته بود
هر کسی مشغول انجام گناه
کفر و بی دینی به ان افزوده بود
قلب این مردم بسان سنگ بود
چونکه ایمان و مروت مرده بود
ناگهان فردی امین از این عرب
او که قلبش از صفا آکنده بود
آمد و این کینه ها را میزدود
فخر و کین جاهلی را کشته بود
با ظهورش در میان این عرب
دوستیها در جهان رویانده بود
ارمغانش کشتن این جهل و کین
او صـــفا و عـشق را اورده بـود
او ترنم را به جانها داد و رفت
نور امیدی به جان تابانده بود
او به مـادر عـزتی دیـرینه داد
بوسه ای بر دست مادر داده بود
بوسه اش بر دست مادر بی دریغ
زندگـــی را در جهالــت زاده بود
عشق آمد کـــینه ها بر باد شد
چونکه کوثر را به دین بخشیده بود
بعــد هـا دنیــای ما آبــاد شد
چونکه قران خدا آورده بود
نظری 27/8/78
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 15:25 توسط مهدی تلخابی
|