شامگاهی بود و هستی غرق راز هم مدینه هم نجف اندر نماز
چونکه شور ماه رحمت آمده شاید آن لیل کرامت آمده
آن که یزدان لیل افضل خواندش از هــزاران لیل برتر داندش
شب همان شبهای نورانی قدر یا که ضربت خوردن ان ماه بدر
ناگهان شب هم به پایان میرسد شیونی از آن به کیوان میرسد
در سحرگـــه حیــــدر کــرار بدر شیـــر حق آن افتخار لیل قدر
شد روانه سوی مسجد با شتاب او که بوده علم و حکمت را چو باب
چون به مسجد میرسد سلطان دین آن شقی خفته را گوید چنین
ای که چشمت را به دنیا دوختی ای که اعمالت به باطل سوختی
خیز و خود را زین عمل آسوده کن یا شقاوت را به خود آلوده کن
بعد از آن محراب خونین می شود ناگهان سجاده رنگین می شود
بعد از ان مولا امیرالمــــومنین شور و حالی داد بر عرش و زمین
کشته شد مولای حق سلطان دین این مصیبت کرد عالم را حزین
یا علی جانـــم فـــدای نام تو تا ابد فزت و ورب پیغام تو
شعر از محمود نظری از شاعران جوان تلخاب
+
نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 8:16 توسط مهدی تلخابی
|