تبليغاتX
تلخاب فراهان

زبانهای موجود در ایران

 

 

جمعيت كل ايران (سال۱۳۸۵) ۷۰ُ۰۴۹ُ۲۶۲ نفر

درصد باسوادان ۸۷ درصد
مهاجران افغانى 1،500،000 نفر(در سال
۱۹۹۸)

مهاجران كرد عراقى120،000 نفر
مهاجران شيعه عراقى : نا معلوم
نابينا 200،000 نفر
ناشنوا 3،978،000 نفر


تعداد زبان ها 71 زبان (69 زبان زنده و دو زبان مرده!)
…. و شمار كسانى كه به زبان هاى گوناگون سخن مىگويند:
تركى آذربايجانى 23،500،000 نفر (37،3 % ) كه شامل شاهسون، افشار، آينالو، بهارلو، مقدم، قراگوزلو، قاجار و …. است.
تركمنى 2،000،000 نفر
تركى خراسانى 400،000 نفر شامل قوچان، بجنورد و سلطان آباد (در نزديكى سبزوار)

فارسى 22،000،000 نفر (35.92%) كه شامل درى، قزوينى، محلاتى، همدانى، كاشانى، اصفهانى، سدهى، كرمانى، اراكى، شيرازى، جهرمى، شاهرودى، كازرونى، مشهدى و .. است.



 عربى خليج 200،000 نفر
عربى بين النهرين 1،200،000 نفر
ارمنى 170،000 نفر
آسورى 10،000 تا 20،000 نفر

بلوچى 900،000 نفر
گيلكى 3،265،000 نفر شامل گالشى و تالشى

كردى 3،250،000 نفر شامل سرانى، مكرى، كرمانشاهى، كوركورا و شمال خراسانى
لرى 4،280،000 نفر شامل بختيارى (680،000 نفر)
مازندرانى 3،265،000 نفر
قشقائى 1،500،000 نفر

خلج   50،000   نفر
….
از زبان ها و لهجه هاى ديگرى كه در ايران است مى توان از وفسی، الويرى، آشتيانى، اشتهاردى، گزارخانى، گرجى، قزاقى، كاجالى، كرمانجى ، لارى، سمنانى، شهميرزادى و … نام برد.
دو زبان مرده اى كه اشاره شد اوستايى و ماندايى هستند.

 

زبان تركى، زبانى است كه ميليون ها نفر از چين تا اروپا (بلغارستان) به آن تكلم مىكنند. اين زبان مانند همهء زبان هاى دنيا لهچه هاى گوناگونى دارد كه تركى آذربايجانى يكى از آن هاست. گفته مىشود كه حدود نيمى از مردم ايران

ترك زبان هستند. از تركان قشقايى تا تركان اراكى و البته آذربايجانى

   

 

  منبع :  سایت آلیشار سونمز( با اصلاحات)

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 10:14 توسط مهدی تلخابی |


« قتل نادر شاه را می‌توان اولین حرکت سازمان یافته علیه حاکمیت ترکان در ایران نامید زیرا این قتل با هم قسم شدن افسران فارس در قشون نادرشاه انجام گرفته است »
(١٣).

نادر شاه افشار فرصت نیافت تا سلسله پایداری بوجود آورد و حتی پایتختی نیز انتخاب نکرد و این جمله او که پایتخت من زین اسب من است ، معروف می‌باشد. افشار‌ها بعد از نادر در نقاط مختلف ایران حکومت‌های محلی خود مختار ایجاد کردند.

افشار‌ها تنها ایل از ٢٢ ایل بزرگ ترک هستند که در ایران مانده‌اند. محمود کاشغری مولف « دیوان لغات الترک » و اولین دایره المعارف نویس دنیا در قرن یازدهم میلادی ، که ترکی را زبان مسلمانان ترک می‌نامد ، نام و مشخصات ٢٢ ایل ترک از جمله ایل افشار را در جنگ بزرگ ملازگرد در سال ١٠٧١ میلادی ، که حاکمیت ترکان را در آسیای صغیر همیشگی ساخت ، ذکر میکند و نیز ازدو ایل خلج نام می‌برد که ساکن آسیای مرکزی هستند. افشار‌ها در جنگهای شاه اسماعیل با عثمانی‌ها نیز همراه شاه اسماعیل بودند و بعد از شکست شاه اسماعیل از آناتولی به آذربایجان عفب نشینی کردند وسازمان ایلی خود را حفظ نمودند. هم اکنون افشار‌ها در آذربایجان و نیز در کرمان و خراسان زندگی می‌کنند.
ذکر این نکته نیز ضرورت دارد که در قرون گذشته همواره از ٢٤ ایل ترک سخن بمیان می‌آمد ولی فقط بیست دو ایل شناسائی می‌شدند تا اینکه مینورسکی در سال ١٩٠٦ خلج‌ها را که در خلجستان (متشکل از چندین  دهکده واقع در جنوب تهران ُغرب قم ُ فراهان و تلخاب) زندگی می‌کنند کشف کرد و با نوشتن رساله‌ای در باره خلج‌ها که در سال ١٩٤٠ منتشر شد ثابت کرد که خلج‌ها ترک هستند و زبان خلجی زبان اولی ترکان بوده است ومی توان آنرا زبان مشترک ترکان اولیه یعنی ترکی مشترک دانست. متاسفانه تضییقات علیه خلج‌ها توسط فارس‌ها بقدری زیاد بوده که آنها را کاملا در انزوا قرار داده است.

اماچه عواملی از قرن نوزدهم به بعد باعث گسترش ترک ستیزی در ایران شده است‌؟

ازآغاز قرن شانزدهم بیش از همه قدرتهای بزرگ اروپائی در پیدایش ترک ستیزی از طریق شرق شناسانشان نقش اول را بازی کرده‌اند ، اشاره به این مطلب نه بخاطر سلب مسئولیت از فارس‌ها یا حتی بعضی از خود ترک‌ها ، بلکه برای نشان دادن جایگاه استراتژیک ترک ستیزی در تفکراستراتژهای کشور‌های اروپائی است. هنگامیکه قشون عثمانی شهر وین را در قرن شانزدهم در محاصره گرفته بود ، سیاستمداران غرب می‌کوشیدند بهر ترتیبی شده از شرق حرکتی علیه ترک‌ها بوجود آورند و از پشت جبهه ضربه بزنند و موفق هم شدند. تا دعوای شیعه و سنی راه بیاندازند و از نیروی بخشی از ترک‌ها علیه خود ترک‌ها استفاده به کنند.

می دانیم که جنگ چالدران به ظاهر یک غالب و یک مغلوب داشت اما برنده اصلی این جنگ عثمانی‌ها نبودند بلکه اروپائیانی بودند که آتش بیار این معرکه شده بودندو بعد از آن نیز به ترک ستیزی بمثابه یک سیاست استراتژیک ادامه دادند و تا توانستند از اختلافات طایفه‌ای بهره برداری کردند و به خصومت بین خود ترک‌ها و ترک‌ها با ملل دیگر دامن زدند. مروری بر سفر نامه‌های سیاحان اروپائی آشکارا این سیاست دراز مدت را عیان می‌سازد.

رنه گروسه ترک شناس و مورخ معروف فرانسوی در کتاب « امپراطوری استپ‌ها » (١٤) که بفارسی
« امپراطوری صحرانوردان » ترجمه شده است ، آسیای مرکزی را زهدان بشریت و تاریخ می‌داند و جهانگشائی‌های آتیلا ، چنگیزخان و تیمور را شرح داده و تجزیه و تحلیل می‌کند که هدف از آن نشان دادن خطر دائمی از طرف ترکان است و همچنین بمانند او تمامی نمایندگان سیاسی ، تجار ، جهانگردان و مبلغین مذهبی اروپائی خطر ترک‌ها را عمده نموده و هدف واحدی را دنبال می‌کنند که عبارت است از تضعیف و تکه تکه کردن ترک‌ها و شکستن ابهت آنان در نزد سایر ملل.

در ایران ترک ستیزی از زمانی شروع به رشد کرده است که بخشی از خود ترک‌ها در این راه قدم گذاشته و فارسی گری پیشه ساخته‌اند.

شکست قشون ایران که عموما از ترک‌ها بودند ، در جنگهای ایران و روس و امضاء قرارداد ترکمن چای در سال ١٨٢٨ ، دو تکه شدن ترک‌های آذربایجان و پیشرفت روسها در آسیای مرکزی و متروک شدن جاده ابریشم - که شاهراه ارتباطی دنیای ترک بود - در اثر بازشدن کانال سوئز و قحطی چند ساله بدنبال آن ضربات پی در پی بودند که بر قدرت و ابهت ترک‌ها وارد شد و نقاط ضعف آنان را عیان نمود. انبوه ترک‌ها مجبور شدند برای امرار معاش به عثمانی و روسیه مهاجرت بکنند و بدنبال آنان ، سفر ناصرالدین شاه به اروپا و مشاهده پیشرفتهای صنعتی و اجتماعی اروپائیان باعث گردید که ترک‌های ایران به انتقاد از خود به پردازند. از آن به بعد ترک‌های ایران دنباله رو کسانی شدند که همیشه سیاست نابودی ترکان را پیش برده بودند. ایرانیان تا آن زمان از طریق عثمانی با دنیای غرب تماس داشتند و از فرنگ تصویر خیالی در ذهن داشتند و حتی درآغاز جنگهای ایران وروس ، روسهارا قزاق‌های فرنگی می‌گفتند ، اما با گذشتن سیم‌های تلگراف از خاک ایران که هندوستان را به انگلستان وصل می‌کرد احساس عقب ماندگی کردند و بعضی از آنها چاره را در آن دیدند که « از نوک پا تا فرق سر فرنگی شوند » (١٥) و این آغاز شکست درونی بود. خود ناصرالدین شاه که در تبریز تربیت شده و فارسی را بالهجه غلیظ صحبت می‌کرد دیگر اهمیتی به زبان و فرهنگ ترک نمی‌داد و در مجالس و محافل ، فارسی حرف می‌زد و فقط با اندرونی‌ها به ترکی صحبت می‌کرد وبدینسان میدان برای ترک ستیزی عوامانه باز گذاشته شده بود.
شکست شیوه حکومتی ناصرالدینشاه در واقعه تنباکو که باعث شد حتی زنان اندرون نیز از فرمان وی سرپیچی کنند سلسله ترک قاجار را رو در روی مردم قرار داد. جنبش تنباکو که اولین حرکت بیداری ایرانیان بعد از آشنائی با غرب می‌باشد یک خوبی ویک بدی داشت ، خوبی اش این بود که توده مردم را به میدان آوردو صحبت آزادی را در دهان مردم گذاشت و بدی اش نیز آن بود که آخوند را رهبر سیاسی کرد. با آلوده شدن دین به سیاست و سیاست به دین ، مانع بزرگی در راه رشد مدرنیته بشیوه سکولار ایجاد شد. و سرنوشت دموکراسی در ایران به اسطوره سیزیف در یونان باستان تبدیل شد. از این روی تاریخ یک و نیم قرن گذشته ایرانیان ، تاریخ نبرد مردم با حکومت برای کسب آزادی است.
همه ملت‌ها برای گذار از سنت به دموکراسی یک بار انقلاب کرده و کاررا یکسره کرده‌اند و راه رابرای پیشرفت جامعه باز کرده‌اند ولی ایرانیان در یکصد وپنجاه سال گذشته در هر نسلی یک انقلاب کرده‌اند ولی تاکنون به مقصود اصلی یعنی آزادی نرسیده‌اند. براستی چرا جامعه ایران برای گذار از کهنه به نو اینهمه مقاومت نشان می‌دهد‌؟

ایرانیان و پیشاپیش آنان آذربایجانیان بعنوان آگاه ترین ایرانی‌ها برای خروج از رخوت وغلبه بر عقب ماندگی‌ها ، پیشگام انقلاب مشروطه و خواهان قانون شدند. ولی ایران از جنوب بوسیله انگلیس و از شمال بوسیله روسیه در منگنه گذاشته شده بود و تکه تکه شدن خاک امپراطوری عثمانی در پایان جنگ اول جهانی نیز به پیدایش کشور‌ها وسیاستهای ترک ستیز در منطقه منجر شده بود.

در فاصله انقلاب مشروطه تا تاسیس حکومت پهلوی یعنی در مدت بیست سال اتفاقات بزرگی در منطقه رخ داده است ، در این فاصله شهر تبریز چند بار بین روس‌ها و عثمانی‌ها دست بدست شده است و پایان کار امپراطوری روسیه تزاری و امپراطوری عثمانی آذر بایجان را میدان بازی قدرتهای بزرگ آنروزی کرده بود. مردم نه از امپراتوری تزاری و نه از امپراطوری عثمانی دل خوشی نداشتند و می‌خواستند امنیت و آسایش داشته باشند بدین جهت عده‌ای از روشنفکران آنروزی آذربایجان که سر آمدان زمان خود بودند ، برای مقابله با دو امپراطوری همسایه به ایرانی گری متوصل می‌شوند. این عده بشدت تحت تاثیر ناسیونال سوسیالیسم و تئوری‌های نژادی آلمان هیتلری بودند بهمین جهت ناسیونالیسم ایرانی بشدت رنگ نژادی دارد و تعجب آور نیست که حاملان این تفکر ناسیونالیسم ملل دیگر را نیز نژادی بفهمند. بعد از آشنائی ایرانیان با ناسیونالیسم اروپائی بوده که کسانی چون احمد کسروی ، رضازاده شفق و کاظم زاده ایرانشهر پایه گذار باستانگرائی و ایرانیت می‌شوند. مجله ایرانشهر در برلین به سرپرستی کاظم زاده ایرانشهر و مجله آینده در تهران به مدیریت محمود افشار درتدوین و ترویج تئوری یک کشور ، یک ملت ، یک زبان نقش تعیین کننده بازی می‌کنند بطوری که وقتی رضا شاه بقدرت می‌رسد شرایط مقدماتی از بین بردن فرهنگ‌های غیر فارس فراهم شده بود و بمحض اینکه قدرت سیاسی در راستای این فکر بحرکت در می‌آید سرکوب نظامی فرهنگ‌های غیر فارس بفرمان رضاشاه آغاز می‌شود و روشنفکرانی که نطر مخالف داشتند و در کنار جنبش‌های ملی بودند از میان برداشته می‌شوند.
وبالاخره حاصل همه فداکاری‌ها و جانبازی‌های مبارزان مشروطه با استقرار حکومت متمرکز رضا شاه به کمک انگلیس در سال ١٩٢٥به باد می‌رود و هویت ملی ترک‌ها در ایران نفی می‌شود.
از این تاریخ به بعد ما با دو نوع ترک ستیزی در ایران مواجه هستیم:

١ – ترک ستیزی آگاهانه ، سیاسی واستراتژیک یعنی استفاده از تمام وسایل برای جلوگیری از قدرت یابی مجدد ترکها

٢– ترک ستیزی عوامانه با هزل وهجو و بامزه پرانی علیه ترک‌ها یعنی جنگ روانی که مکمل ترک ستیزی سیاسی است.


بنیان گذاری ترک ستیزی سیاسی در ایران ، اروپائیها و در وحله اول انگلیسی‌ها هستند که با فروپاشی امپراطوری عثمانی سهم شیر نصیب آنها شده بود و همانها شعار « ترک را بکش هرچند که پدرت باشد » را برای بسیج اعراب علیه ترکان عثمانی ساخته بودند و با براه انداختن ترک ستیزی در ایران نیز هدف تضعیف تمام ترک‌ها را تعقیب می‌کردند. یک نگاه اجمالی به تاریخ ادبیات ایران نوشته ادوارن براون این هدف را آشکار می‌سازد که در آن با نقل چند حکایت به ظاهر خنده دار از زبان دیگران علیه ترک‌ها ، خط کلی برای جوک سازی و جنگ روانی داده شده است. ادوارد براون ، ترک و فارس را ضد هم و مانند آتش و روغن توصیف می‌کند.
ترک ستیزی سیاسی با انحلال سلسله قاجار و بقدرت رسیدن رضاشاه بدون اینکه رسما اعلام شود در عمل رسمیت می‌یابد ، خود رضا شاه از آذربایجانی‌ها و مشخصا بنوشته احمد کسروی از تبریزی‌ها بدش می‌آمد ، در دوره استبداد صغیر که قشون عین الدوله تبریز را محاصره کرده بود ، رضا پالانی (رضا شاه بعدی) مسلسل چی نیروهای عین الدوله بوده و شکست تلخی را تجربه کرده بود.
نقش آذربایجانی‌ها در انقلاب مشروطه عاملی بوده است تا همه دیکتاتور‌ها در ایران از آذربایجانی‌ها دلهره داشته باشند.
مدارک زیادی از عمومیت یافتن ترک ستیزی در این دوره وجود دارد که یکی از آنها نوشته ارزشمندی از آرتور کریستن سن ، شرق شناس و ایران شناس برجسته دانمارکی نیمه اول قرن بیستم است. ، عنوان مقاله « ابلهان در روایات عامیانه فارس‌ها » می‌باشد که بزبان فرانسه در مجله مطالعات شرقی چاپ شده است. این مقاله تحقیقی در سال ١٩٢٢ میلادی یعنی سه سال قبل از شاه شدن رضا شاه نوشته شده است و هیچ لطیفه یا طنز و تحقیر در باره ترک‌ها و رشتی‌ها ندارد. طبق نوشته خود کرسیتن سن حکایات خنده دار آنجا که به ساکنان یک منطقه مربوط می‌شود اغلب درباره مازندرانی‌هاست و آنجا که به طبقه‌ای مربوط است بیشتر راجع به آخوند‌ها و طلبه‌هاست و آنجا که به فرد نسبت داده شود بیش از همه یزید بن معاویه است که شیعه‌ها وی رادوست ندارند. (١٦)

کریستن سن از سه کتاب لطیفه که در آن دوره چاپ شده بودند یعنی ، جواهر العقول ، ریاض الحکایات و همچنین لطایف الظرایف نمونه‌های متعددی ذکر می‌کند و حکایت مردمان شهر حمس راهم بطور کامل می‌نویسد تا نشان بدهد که نقد دین با لطیفه تا چه اندازه عمومیت دارد .

علت رایج شدن جوک گوئی علیه مازندرانی‌ها در آن دوره به مبارزه و مخالفت مازندرانی‌ها با حکومت قاجار مربوط است. جنبش بابیگری تحول بزرگی در مذهب شیعه و خطر جدی علیه سلسله قاجار بوده. این نهضت در مازندران توده‌ای شد و منطقه بارفروش (آمل و بابل) مدتها در مقابل نیروهای اعزامی از مرکز مقاومت کرد و بعد از سرکوب شدن مورد بی مهری حکومت قرار گرفت و مسخره کردن مازندرانی‌ها رایج گردید.
جوک رشتی نیز بعد از سقوط جمهوری سوسیالیستی گیلان و جنبش میرزا کوچک خان رایج شده است و چون رشت یکی از شهرهائی بوده که جنبش آزادی زنان از آنجا آغاز شده لذا جوک رشتی ویژکی خاصی یافته است. همین استدلال در باره لرستان و لرها نیز صادق است و مسخره کردن لرها بعد از سرکوب طوایف لر توسط رضاشاه ، رواج عمومی یافته است.
با توجه به موارد بالا معلوم است که مسخره کردن ملل غیر فارس عمل سیاسی و حساب شده بوده و همه این ملت‌ها کوبیده می‌شوندتا مستحیل شوند و فارس و فرهنگ فارسی بی رقیب شود.

ترک ستیزی عوامانه نیز که جنگ روانی و مکمل ترک ستیزی سیاسی است از تهران شروع شده و بدنبال شکست حکومت ملی آذربایجان تشدید شده است تا آنجا که شهریار را به سرودن شعر معروف « ایا تهرانیا انصاف می‌کن... » وا داشته است و نیزدر شکوه از جلوگیری از فرهنگ آذربایجان می‌گوید:

تهرانین غیرتی یوخ شهریاری ساخلاماغا گلمیشم تبریزه کی یاخشی یامان بللنسین
سعدی نین باغ گلستانی گرک حشره قدر آلماسی سله لنیب خرماسی زنبیللنسین
لعنت او باد خزانه کی نظامی باغینین بیر یاوان گلبسرین قویمادی کاکللنسین


ترجمه:
تهران غیرت آنرا ندارد که شهریار را نکهدارد به تبریز آمده ام تا خوب و بد معلوم شود
باغ گلستان سعدی تا به فیامت باید سیبش آفشانده و خرمایش به زنبیل چیده شود
لعنت به آن باد خزان که نگذاشت یک خیار ساده باغ «نظامی» کاکل در آورد


شعر زیبای محمد بی ریا خطاب به حسن نزیه تبریزی هم که از طریق رادیو تهران آذربایجان را تحقیر میکرد و جواب می‌گرفت که « گل من اولوم حسن داداش آز بیزه زیرنا چال گوراخ - من بمیرم داش حسن بیا کمتر برای ما سرنا بزن » ، وصف حال آن دوران و جواب به ترک ستیزان است.
حسن نزیه بعد از انقلاب ١٣٥٧ وزیر نفت شد ولی وقتی که خمینی دستورداد صدای اورا قطع کنند ، توانست خود را به بیت شریعتمداری در قم برساند و به آذربایجانی‌ها پناهنده شود.

ترک ستیزی عوامانه بیشتر از طریق جوک‌های تحقیر آمیز علیه زبان و فرهنگ ترک‌ها انجام می‌گیرد و طی پانزده سال گذشته بشدت گسرش یافته است که هر چند وقت یکبار جلسات جوک گوئی به زد خورد بین فارس‌ها با ترک‌ها تبدیل می‌شود. علت اصلی رشد جوک‌هائی که برای تحقیر ترک‌ها گفته می‌شود سیاست فرهنگی جمهوری اسلامی است که به رشد پدیده‌های ضد فرهنگی منجر می‌شود.
اکنون ترک ستیزی در تهران دامنه وسیع پیداکرده و حتی در مراسم مذهبی نیز خود نمائی می‌کند. بگفته شاهدان عینی در مراسم مرثیه خوانی ماه محرم که صحنه‌های جنگ کربلا بصورت تعزیه و نمایشنامه مذهبی اجرا می‌شود گاها دیده می‌شود که امام حسین و اطرافیانش فارسی بدون لهجه صحبت می‌کنند ولی شمر و حرمله با لهجه غلیظ ترکی حرف می‌زنند. بعضی از نقاشی‌های مذهبی ، امامان را بشکل شاهزادگان سفید پوست و کفار را با قیافه ترکی و مغولی با سبیل‌های از بناگوش در رفته تصویر می‌کنند که پلانول پوسترجنگ امامزاده ابراهیم با یک کافر را بعنوان نمونه ضمیمه مقاله خود کرده است (١٧)

طنز شناسان بیست و دو تم و موضوع کلی برای جوک و لطیفه شناسائی کرده‌اند که لطیفه‌های تمام ملل در داخل آن تم‌ها تعریف میشوند. دو تم بزرگ جوک و لطیفه در دنیا سکس و دین است و مخصوصا در محیط‌های نظامی اغلب جوک جنسی تعریف می‌شود. اما در جمهوری اسلامی سکس تابو محسوب می‌شود و حرف زدن از سکس در جمع ممنوع می‌باشد و هرگونه سخن خنده دار در باره دین نیز گناه محسوب شده و شدیدان ممنوع است ولی جامعه احتیاج به تفریح و انبساط خاطر دارد و لذا کمدین‌ها و مقلدین و جوک گو‌ها برای خنداندن دیگران و پرکردن برنامه به مسخره کردن ملل غیر فارس می‌پردازند که در هر جامعه‌ای اختلافات ملی پیشینه طولانی دارد و به اختلافات طایفه‌ای گذشته مربوط می‌شود که با تکرار شدن ممتد ، بسیار مستهجن و دل آزار می‌شود. هم اکنون نسلی ازجوک گو‌ها و شومن‌ها در ایران بعمل آمده است که از طریق مسخره کردن ملل غیر فارس نان می‌خورند.
این نسل از دوران جنگ ایران و عراق شروع به رشد کرده و اکنون در تهران صحنه گردان بر نامه‌های نمایشی است. در آغاز جنگ دولت روضه خوان و نوحه خوان به جبهه می‌فرستاد تا شهادت تبلیغ بکنند ولی این عمل روحیه سربازان را خراب می‌کرد تا اینکه بالاخره مسئولین جنگ متقاعد شدند که سرباز به خنده و شوخی نیاز دارد تا مرگ را فراموس کند و چنین است که بسیج به فرستادن دلقک به جبهه‌ها پرداخت و چون میدان عمل آنان با اخلاق خشگ مذهبی مسدود شده بود و حق نداشتند جوک سکسی یا دینی و نیز سیاسی تعریف بکنند ، کارشان به تقلید لهجه غیرفارس‌ها و خنگ و نفهم نشان دادن کسانی که فارسی را مانند تهرانی‌ها صحبت نمی‌کنند محدود می‌شد و همین پدیده است که اکنون به نام هنر به یک عمل ضد فرهنگی تبدیل شده است و نه تنها رادیو و تلویزیون جمهوری اسلامی عرصه اصلی این ضدفرهنگ است بلکه صفحات روزنامه‌ها و مجلات را نیز تسخیر کرده است ، کاریکاتور مانا نیستانی هم محصول همین جو مسموم است.

مابین ترک ستیزی سیاسی- استراتژیک و ترک ستیزی عوامانه ، نوع دیگری از ترک ستیزی درمیان بخشی از اهل قلم ایران رایج است که می‌توان آنرا ترک ستیزی ناشی از سرگشتگی ایدئولوژیک نامید. این عده خودرا دموکرات و مترقی معرفی می‌کنند ولی آلوده به تفکرات نژادپرستانه هستند. با حکومت دیکتاتوری مخالفت میکنند و بزندان می‌روند اما درست مانند دیکتاتورها با ملل غیر فارس برخورد می‌کنند. خود را جهان وطن و انترناسیونالیست می‌نامند اما مصداق بارز شوونیسم فارس هستند و در موضع گیریهای سیاسی ، خاک را به مردمی که روی آن خاک زندگی می‌کنند مقدم می‌شمارند.
این عده بخاطر مخالفت با دیکتاتوری و سابقه وابستگی به گروههای چپ ، اصطلاحا به روشنفکر معروف شده‌اند اما فاقد معیار‌های روشنفکری جهان مدرن هستند. شاید هم بخاطر اینکه جامعه ایران هرگز یک جامعه آزاد نبوده لذا نتوانسته است روشنفکران آزاده تولید و تربیت بکند.
تعریف اصطلاحات میهن ، ملت و فرهنگ در نزد این روشنفکران همان تعریف‌های رضاشاه و کسانی است که رضاشاه را به سلطنت رسانده بودند.
« چهره ایران معاصر تا حد زیادی نتیجه سیاستهای رضا شاه است.او بر اقلیت‌های خود مختار و عشایر چیره شد و آنها را گرد هم آورد تا کشوری واحد با ملتی واحد و زبانی واحد تشکیل دهد.

اساس سیاست رژیم پهلوی برای ادغام اقلیت‌های ملی در « ایران پارسی » یکپارچه با مرکزیت سیاسی – اقتصادی تهران ، تخریب پایه‌های اقتصادی ملل غیر فارس بود. از اینجاست که تهران به بهای ویرانی اقتصاد مناطق ملی نشین به قطب توسعه اقتصادی ایران بدل می‌شود.
رضا شاه مسئول ایجاد تغییرات زیادی در جامعه ایران است. او به تقلید از آتا تورک به یک سری اصلاحات مدرن دست زد در ضمن با سردادن شعارهای ملی پارسی علیرغم مخالفت مردم ، کوشید عظمت امپراطوری باستان را در عرصه تبلیغات احیا کند. با توجه به اینکه بعضی از روشنفکران حتی درصدر مشروطه نیز تفکرات عظمت طلبانه باستانی داشتند لذا رژیم رضاشاه موفق شد نظر روشنفکران دهه ١٩٣٠ را برای تشکیل خط مشی ایدئولوژیک جلب کند. زیرا با این زمینه‌ها برخی از ارزش‌های ایدئولوژیک رژیم با روشنفکران مشترک شده بود.» (١٨)

زبان فارسی هسته ایدئولوژیک رژیم پهلوی و دست آویزی برای تحریک احساسات میهن پرستانه و غرور فرهنگی و در نهایت ابزاری برای تظاهر به یکپارچگی ملی بود. در اینجا و در برخورد با موضوع زبان نیز بار دیگر هماندیشی بنیانی رژیم پهلوی با تمایلات روشنفکران آن زمان آشکار می‌شود. زبان فارسی از انقلاب مشروطه به بعد بخشی از گفتمان بزرگ هویت یابی ایرانی بود و رژیم پهلوی قصدداشت هویت ملی و بومی غیر فارس زبانان ایران را تغییر دهد و آنان را زیر پرچم فارس گرد آورد بدینجهت آموزش و پرورش عمومی در انحصار زبان فارسی قرار می‌گیرد وخواندن و نوشتن به زبان‌های ملی غیر فارس ممنوع میشود.
بزرگ نمائی عظمت ایران باستان و به عرش اعلا ء بردن زبان فارسی از مشخصات ناسیونالیسم رضا شاهی است که همچنان عده‌ای از مخالفان آن رژیم نیز همان سیاست را دنبال می‌کنند و سیاست جمهوری اسلامی هم در عرصه آموزش و پرورش همان سیاست دوران رضاشاه با عناوین اسلامی است. بعنوان مثال زمانی که در دوره ریاست جمهوری‌هاشمی رفسنجانی روسای کشور‌های تازه استقلال یافته آسیای مرکزی به خراسان دعوت شده بودند و رفسنجانی در زیر چادر بزرگی برای آنان سخنرانی می‌کرد ، گفت که جمهوری اسلامی می‌خواهد زبان فارسی را زبان سیاسی اسلام بکند و محمد خاتمی رئیس جمهور بعدی نیز بار‌ها گفته است که زبان فارسی و دین اسلام مشترکا هویت ایرانی را می‌سازند. و این در حالی است که اصل پانزدهم قانون اساسی جمهوری اسلامی در کنار فارسی ، زبان‌های ملی غیر فارس را نیز می‌پذیرد که البته طی ٢٧ سال گذشته با وجود خواست تمامی ملل غیر فارس ایرانی. این قانون تا کنون اجرا نشده است. اصل ١٥ قانون اساسی جمهوری اسلامی بشرح زیر است:

« زبان و خط رسمی و مشترک مردم ایران فارسی است. اسناد و مکاتبات و متون رسمی و کتب درسی باید با این زبان و خط باشد ، ولی استفاده از زبان‌های محلی و قومی در مطبوعات و رسانه‌های گروهی و تدریس ادبیات آنها در مدارس ، در کنار زبان فارسی آزاد است » (١٩)
در سال‌های اخیر ، شروع تحریکات و توهین‌ها از کانال‌های دولتی بخاطر اینست که هرچه مردم از مذهب دولتی بیشتر فاصله می‌گیرند ، حکومت بیشتر به ناسیونالیسم ایرانی متوصل می‌شود و چون پان ایرانیست‌ها بعنوان مدافع ناسیونالیسم ایرانی و کارشناس مسائل ملی در دستگاههای تبلیغی حکومت بکار گرفته شده‌اند لذا خط فکری نژاد پرستانه خود را پیش می‌برند و چون معتقد به مستحیل کردن ترک‌ها هستند ، از هر امکانی برای تحقیر و توهین به ترک‌ها استفاده
می‌کنند و می‌بینیم که نتیجه عکس می‌گیرند.

اصلیت ترک بعضی از رهبران جمهوری اسلامی بهانه‌ای است تا ترک ستیزان ادعا بکنند که کارهای کلیدی حکومت در دست ترک‌هاست. این فقط ظاهر قضیه است و گرنه نظام سیاسی و فرهنگی ایران رسما برپایه زبان فارسی و غیر رسمی کردن سایر زبان‌ها گذاشته شده است و بودن چند غیرفارس در راس امور تغییری در اصل مساله ایجاد نمی‌کند بعنوان مثال استالین خود گرجی بود ولی در خدمت زبان و فرهنگ روسی قرارگرفته بود و در زمان او، گرجیها بیشتر از هرزمانی آسیمیله شدند و روسها با « کون سیاه » نامیدن گرجی‌ها در دوره استالین ، هم غیر مستقیم مخالفت خودشان را با استالین نشان می‌دادند و هم گرجی‌ها را تحقیر می‌کردند.


نتیجه گیری:


قیام خردادماه ١٣٨٥ آذربایجان بار دیکر مساله ملی در ایران را در صدر مباحثات سیاسی قرار داده است. این مباحث هنوز تعمیق نیافته است و از طرف کسانی که مسله ملی در ایران را قبول ندارند و یا معتقدند که آذربایجان مساله ملی ندارد ، پرخاشجویانه و غیر منطقی است اما شروع مساله خود گام بزرگی است که به جلو برداشته شده است. قالبی و کهنه بودن استدلالهای پان ایرانیست‌ها و قضاوت آنان در باره ترک‌ها نشان می‌دهد که آنها بعد از فروریختن دیوار برلین هیچ خانه تکانی سیاسی – ایدئولوژیک انجام نداده‌اند و شکست آنها در هر مباحثه نو محرز است. در مقابل آنها روشنفکران ملل غیر فارس در ایران ، طی دو دهه گذشته بنیانهای اندیشگی خود را باز سازی کرده و تجربیات زیادی از تحولات بین المللی اندوخته‌اند و می‌بینیم که سوژه‌های مدرن مرتبا از طرف اینان مطرح می‌شودو فعالین جنبش‌های ملی ، خطوط قرمزی را که خط تبعیض هستند هر روز در عمل زیر پا می‌گذارند.
پان ایرانیست‌ها علیرغم اینکه نیروی سرکوب دولتی را همراه خود دارند ، در موضع تدافعی قرار کرفته‌اند و پرخاشجویانه برخورد می‌کنند . اینان اگر همچنان هم موضع با حاکمیت به توهین و تحقیر ملل غیر فارس ادامه بدهند ، آگاهانه یا نا آگاهانه سرنوشت خود را به سرنوشت حکومت گره می‌زنند و این قمار خطرناکی است.
اینان باید در موضع گیریهایشان دقت بکنند و گرنه آتش به خرمن آرزوهای خودشان می‌زنند ، مگر نمی‌بینند که طی یک سال اخیر توهین به ملل غیر فارس سه شورش خونین درایران ایجاد کرده است.

اول نامه توهین آمیز منتسب به معاون اول ریاست جمهوری که در آن خواهان پاسازی قومی در خوزستان شده بود ، اعراب خوزستان را به شورش وا داشت.

بعد از آن توهین به اهل تسنن در سریال امام علی در تلویزیون جمهوری اسلامی ، کردستان و بلوچستان را به طغیان و شورش وا داشت.

و اکنون مقاله و کاریکاتور روزنامه رسمی دولت باعث قیام آذربایجان شده است. با گذشت زمان توهین‌ها علنی و اعتراضات رادیکال تر می‌شود.

ترک‌ها بخش بزرگی از جمعیت ایران هستند و چگونگی حل مساله ملی در آینده با حرکت آذربایجانی‌ها رقم خواهد خورد چون ایران بدون آذربایجان معنی ندارد و نیروی میلیونی آذربایجان اکنون به میدان آمده است ، نیروی صدها هزار نفری که در قلعه بابک هویت ملی خودرا اعلام می‌کرد اکنون بطور آشکار موجودیت خود را در شهرها نشان می‌دهد واین درست عکس نظربرنارد اورکاد است که خیال می‌کرد با انقلاب اسلامی ، مساله اقلیت‌های ملی در ایران برای همیشه حل شده است (٢٠)ولی وقایع سال‌های اخیر بیانگر آنست که:

« آتشفشان خاموش از خواب دیرمان بیدار گشته است ».



----------------------
فهرست بعضی از منابع که در این نوشته مورد استفاده قرار گرفته اند:

1- سفرنامه پولاک ترجمه کیکاووس جهانداری
Jakob Eduard POLAK
٢ - شاهنامه فردوسی (متن انتقادی) تصحیح م.ن. عثمانوف زیرنظر ع. نوشین – مسکو١٩٦٧
٣-
AL – HAMADANI (١٩٧٣:٣٧٥)
٤ - ماشااله رزمی – علل شکست جنبش طرفداران شریعتمداری – شماره ٢٦ ماهنامه جمهوریخواهان ملی دیماه ١٣٦٩ برابر با ژانویه ١٩٩١
این مقاله بارها درایران و خارج از ایران تجدید چاپ شده از جمله در کتاب: ایران آینده و آینده ایران نوشته حسن شریعتمداری درسال ١٣٧٦بطور کامل درج شده است.
٥- ماشااله رزمی - در تبریز خبری هست - مجله راه آزادی چاپ پاریس شماره ٤٢ مهرماه ١٣٧٤ – این مقاله شورش دانشجویان دانشگاه تبریز را علیه بخشنامه فاصله اجتماعی تحلیل می‌کند. جالب است که ناشر مجله اصرار داشت که عنوان مقاله را عوض بکند چون فکر می‌کرد درتبریز خبری نیست. این مقاله نیز دهها بار در داخل و خارج تجدید چاپ شده و از جمله در نشریه تریبون دفتر پنجم سال ١٩٩٩ بطور کامل و با مقدمه ناشرچاپ شده است.
٦-
Xavier de PLANHOL - le fait turc en Iran – Paris Sorbonne ١٩٨٨
٧-
polak - Persien , das land und sein -١٨٦٥ - پولاک – (ایران وایرانیان)
ترجمه بفارسی تهران ١٣٦١
٨- کلیات سعدی با تصحیح محمد علی فروغی
٩ – از صبا تا نیما (تاریخ ١٥٠ سال ادب فارسی) – یحیی آرین پور – تهران ١٣٥١
١٠ – منوچهر مرتضوی ، مسائل عصر ایلخانان ، تهران ١٣٧٠
١١-
Miraj nameh - Paris – Bibliothèque Nationale
١٢-
Louis BAZIN – les turcophones d’IranSorbonne nouvelle ;
Paris ١٩٨٨ – éditions CNRS

١٣ -
Xavier de PLANHOLle fait turc en Iran - paris , éditions CNRS ١٩٨٨
١٤ -
René GROUSSET - L’Empire des steppes (Attila’Gengis-khan’Tamerlan)
Paris ١٩٣٩
١٥- سید حسن تقی زاده نماینده تبریز درمجلس مشروطه
١٦-
Arthur CHRISTENSEN – les sots dans la tradition populaire des persans
Acte orientale ١-٣ ١٩٢٢

١٧-
Xavier de PLANHOL – le fait turc en Iran: quelques jalons – paris éditions CNRS
١٨ - عرب ستیزی در ایران - جویا بلوندل ترجمه فرناز حائری - تهران ١٣٨٢
١٩ - قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران
٢٠ -
Bernard HOURCADE – ethnie ; nation et citadinité en Iran - éditions CNRS
Paris ١٩٨٨

Iran Emrooz

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 15:36 توسط مهدی تلخابی |

گاهشماری گاهنباری

رضا مرادی غياث آبادی

 

در آثار کهن ايرانی از شش جشن ساليانه نام برده شده است که با نام «جشن های گاهنباری» شناخته می شوند. نام و هنگام برگزاری اين جشن ها در آثار گوناگون با تفاوت های فراوانی ثبت شده است که خود از نشانه های ديرينگی بسيار آن است. اين جشن ها (با مبداء آغاز تابستان) به ترتيب چنين هستند: «ميديوشِم» (در اوستايی: «مَئيذيوشِمَه») به معنای ميانه تابستان، «پَتیَه شَهيم» (پَئيتيش هَهیَه) به معنای پايان تابستان، «اَياثرِم» (اَياثرِمَه) به معنای آغاز سرما (منظور ميانه پاييز)، «ميديارِم» (مئيذيائيريه) به معنای ميانه سال (منظور پايان پاييز، بر مبنای سالی با مبداء آغاز تابستان)، «هَمَسپَت مَدَم» (هَمَسپَت مَئيدَیَه) به معنای برابری شب و روز يا برابری سرما و گرما (منظور پايان زمستان و هنگام اعتدال بهاری)، «ميديوزَرِم» (مَئيذيوئی زَرِمَیَه) به معنای ميانه فصل سبز (منظور ميانه بهار).
به گمان اين نگارنده، جشن های گاهَنباری (پاره های سال/ موسم های ساليانه)، ادامه و بازمانده ای از نوعی تقويم کهن در ايران باستان است که طول سال خورشيدی را نه به دوازده ماه خورشيدی، بلکه به چهار فصل و چهار نيم فصل تقسيم می کرده اند و هر يک از اين بازه های زمانی، نام و جشنی ويژه به همراه داشته است. سال گاهنباری از هنگام انقلاب تابستانی يا نخستين روز تابستان (بلندترين روز سال) آغاز می شده و پس از هفت پاره زمانی، يعنی سه پايان فصل و چهار ميانه فصل، به آغاز سال بعدی می رسيده است (پايان بهار يا آغاز تابستان مانند ديگر فصل ها، دارای جشن گاهنباری نبوده و تنها به عنوان جشن آغاز سال نو به شمار می رفته است). بعدها و در زمان تحريف های عصر ساسانی کوشش می شود تا ضمن الحاق جشن های گاهنباری به تقويم مزديسنا، آن را با باورهای دينیِ ساختگیِ خود تطبيق دهند؛ برای آنها دلايلی مذهبی می تراشند و خلقت آسمان، آب، زمين، گياه، جانوران و مردم را به اين گاه ها منسوب می دارند و دخل و تصرف فراوانی در فاصله حقيقی موسم های گاهنباری (که با تقويم طبيعی کاملاً برابر هستند) می کنند. دستبردهای عصر ساسانی در نظام گاهشماری گاهنباری موجب شده است که فاصله گاهنبارها در متون کهن به گونه های بسيار مختلفی ثبت شوند و کمتر تطبيقی با يکديگر داشته باشند. در حالی که نظام موسم های گاهنباری بسيار ساده و دقيق است و امروزه همچنان بيشتر روستانشينان و کشاورزان سرزمين های ايرانی از آن بهره برداری می کنند. در بين کشاورزان، سنجش زمان به گونه شمارش روزهای فصل (مثلاً بيستم بهار، چهلم بهار، نيمه بهار و يا بيست روز به تابستان مانده) بسيار رايج تر از سنجش زمان بر اساس شماره روز و ماه است. بيرونی در «آثارالباقيه» (فصل دوازدهم) از ميانه فصل ها در خوارزم با نام «اجغار» ياد می کند و اينکه توده مردم برای آن اهميتی فراوان قائل هستند. همو اين آيين را بازمانده از زمان های کهنی می داند که بسياری از جزئيات تقويمی آن فراموش شده و تنها نام و مراسم موسوم به «اجغار» باقی مانده است.
يکی ديگر از دلايل نگارنده، نام های گاهنبارها و معانی آنها است که از زمان صحيح آنها در آغاز و ميانه فصل ها حکايت می کند.
با توجه به شمار ششگانه نام های گاهنبارهايی که در آغاز آمد، دو کمبود برای نام گاهنبار پايان بهار و نيمه زمستان ديده می شود. پايان بهار، مصادف با آغاز سال و جشن های سال نو در اين نظام گاهشماری بوده و همانند ديگر فصل ها دارای جشن ويژه پايان فصل نيست. اما در مورد گاهنبار نيمه زمستان، همه منابع ساکت هستند و نشانه ای از نام آن به دست نيامده است. احتمال می دهم که فراموشی نام گاهنبار ميانه زمستان نيز، عملی عامدانه و ناشی از تصرف های موبدان عصر ساسانی و به قصد تطبيق تعداد گاهنبارها با شش مرحله آفرينش صورت گرفته باشد. اما عليرغم اين فراموشی، مردمان نواحی گوناگون آيين های جشن ميانه زمستان را زنده نگاه داشته اند: برگزاری جشنی در بزرگداشت «پيرشاليار/شهريار» در منطقه بسيار کهن و زيبای اورامانات کردستان (که به راستی گنجينه ای برای مطالعات فرهنگ شناسی باستانی به شمار می رود)، جشن «ميرما» در نواحی کوهستانی طبرستان/ تپورستان (که در چند سده اخير مازندران ناميده می شود) و نواحی شمال غربی کوهستان های هندوکش (ولايت های تخار، بغلان و سمنگان)، نمونه هايی از آن هستند. همچنين نيمه زمستان در برخی تقويم های محلی مانند تقويم «وهار کردی» که در لرستان، بختياری و کردستان نشانه های آن تا به امروز باقی مانده است، به عنوان آغاز سال نو دانسته می شود.
همچنين از آغاز تابستان و جشن سال نوی گاهنباری، نشانه هايی تا به امروز برجای مانده است: در
فراهان و ديگر نواحی مرکزی ايران، در اين هنگام آيين هايی با نام «اول تووستونی» (تابستانی) همراه با گردهمايی و آب پاشی، در صحرا برگزار می شود. بيست و نهم خردادماه را مردمان سوادکوه «عيدماه» می نامند و با آتش افروزی بر بلندی ها، به شادی و بازی های گروهی می پردازند و گاه می کوشند تا جشن عروسی خود را در اين هنگام برگزار کنند (هومند، نصرالله، گاهشماری باستانی مردمان مازندران و گيلان، ص۴). جشن فراموش شده «نيلوفر» در ششم تيرماه و مراسم «پُرسه» زرتشتيان (گراميداشت درگذشتگان) در نخستين روز تيرماه، از نمونه های ديگر آيين های کهن آغاز تابستان است.
نگارنده تاکنون چند تقويم آفتابیِ باستانی در ايران يافته است که کاملاً بر مبنای نظام گاهشماری گاهنباری، يعنی بر مبنای محاسبه آغاز و ميانه فصل ها، طراحی و ساخته شده اند. يکی از آنها عبارت است از تقويم آفتابی يا رصدخانه مجاور زيگورات چغازنبيل در نزديکی شهر شوش که در مقاله هفته گذشته به آن پرداخته شد.

 

+ نوشته شده در شنبه دوم تیر 1386ساعت 11:25 توسط مهدی تلخابی |